هر بار که قصد رفتن به منطقه داشت، موقع خداحافظی چند قدمی که دور می شد، دوباره بر می گشت، لبخندی می زد و باز خداحافظی می کرد. اما این بار مثل همیشه نبود؛ موقع وداع گفت: «به خدا می سپارمت.» رفت؛ حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد.
نمی خواستم باور کنم؛ اما همان لحظه فهمیدم این آخرین دیدار است.