اولین دیدار با او
بعد از خواستگاری رسمی ، یک روز جمعه در خانة آقای نادری با آقا مهدی صحبت کردم .
مسائلی مطرح شد . مثل نحوة ازدواج ، زندگی ، مسائل جنگ و ... . راستش را بخواهید متأسفانه آن روز ، من آقا مهدی را ندیدم .
ایشان هم اصلاً مرا ندید . هر دو ، سر به زیر نشسته بودیم . لباس آقا مهدی ، یک اورکت و یک شلوار بسیجی بود . بعد از این دیگر ایشان را ندیدم تا قبل از عقد .
خواهرهای آقا مهدی تا قبل از عقد به او اعتراض می کردند که وقتی او را ندیدی ، چرا قبولش کردی؟ شاید ایرادی داشته باشد .
آقا مهدی گفته بود : ازدواجم به خاطر خداست . به خاطر اسلام است .
معیارهایی که می خواهم در ایشان یافتم و مطمئن هستم ایشان همراه و هم عقیدة من در زندگی است .
اشکال دارد خانوم !
زندگی کردن با افرادی مثل آقا مهدی سختی دارد . من هم سختی کشیدم .
از این شهر به آن شهر سفر کردم . نگران و مضطرب بودم .

هر لحظه منتظر خبرهای ناگواری بودم ؛ اما بهترین دوران زندگی ام در کنار ایشان بود .
زندگی با آقا مهدی خیلی شیرین بود . یکبار، خودکاری از میان وسایلش برداشتم تا برایش چیزی بنویسم .
وقتی متوجه شد ، نگذاشت . گفت : خودکار مال من نیست . مال بیت المال است. گفتم : می خواستم دو سه کلمه بنویسم ، همین !
گفت : اشکال دارد خانوم .
همسر فرماندة لشکرم ؟
آن شب نان نداشتیم . قرار شد که آقا مهدی ، عصر آن روز زودتر بیاید و نان بخرد ؛ چرا که شب درخانة ما با رزمندگان جلسه داشت .
به هرحال آن شب دیر آمد و نان هم نیاورد . ظاهراً به بچه های تدارکات لشگر گفته بود که آنها با خودشان نان بیاورند .
وقتی او به خانه آمد ، روی دستش پنج شش قرص نان بود . هنوز حرف نزده ، رو کرد به من و گفت : این نان ها مال رزمنده هاست .
به شوخی به او گفتم : من هم همسر رزمنده ام ! او خندید . من آن شب ، نان خرده های شب های قبلی را خوردم .
کجاست این آقای شهردار تا ببیند ؟
وقتی آقا مهدی ، شهردار ارومیه بود ، یک شب باران شدیدی بارید .
به طوری که سیل جاری شد . ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه های امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد .
پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه ها که تا زیر زانو می رسید ، به کمک مردم سیل زده شتافت .
در این بین ، آقا مهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد ، از مردم کمک می خواست .
تمام اسباب و اثاثیة پیرزن در داخل زیر زمین خانه آب گرفته بود . آقا مهدی ، بی درنگ به داخل زیرزمین رفت و مشغو ل کمک به او شد .
کم کم کارها رو به راه شد . پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت : خدا عوضت بدهد مادر ! خیر ببینی .
نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما را یاد بگیرد آقا مهدی خنده ای کرد و گفت :
راست می گویی مادر ! ای کاش یاد می گرفت .
پالتوی مهدی
یک روز که مهدی از مدرسه به خانه آمد ، از شدت سرما تمام گونه ها و دست هایش سرخ و کبود شده بود .
پدرش همان شب تصمیم گرفت برای او پالتویی تهیه کند . دو روز بعد، با پالتوی نو و زیبایش به مدرسه می رفت ؛
اما غروب همان روز که از مدرسه بر می گشت با ناراحتی پالتویش را به گوشة اتاق انداخت . همه با تعجب او را نگاه کردند .
او در حالیکه اشک در چشمش نشسته بود، گفت : چه طور راضی شوم پالتو بپوشم ، وقتی که دوست بغل دستی ام از سرما به خود می لرزد؟
یک دست لباس بسیجی
آدم ، در همان برخورد اول ، مجذوب چهرة معصومش می شد .
موجی در چشمان نافذش بود که هر کس را اسیر می کرد . با وجود اندوه دائمش ، خندان و بشاش بود .
همیشه آماده به خدمت و پرتوان بود ؛ هر چند چشمانش حکایت از بی خوابی های طولانی داشت . او یک فرمانده عارف و عامل بود .
کهنه ترین لباس بسیجی را به تن می کرد و هر وقت که مورد اعتراض قرار می گرفت ، تا یک دست لباس نو از انبار بردارد، می گفت :
تا وقتی که قابل استفاده است ، می پوشم از من بهتر، بسیج ی ها هستند چند روزی بود که از صبح زود تا ظهر پشت خاکریز می رفت و محور عملیاتی لشگر را تنظیم می کرد و روی منطقه تا جایی که برایش امکان داشت ، کار را بررسی می کرد . هوای گرم جنوب ؛ آن هم در فصل تابستان ، امان هر کسی را می برید .
یکی از همین روزها نزدیک ظهر بود که آقا مهدی از خاکریز به طرف سنگر بچه ها آمد و با آب داغ تانکر ، گرد و خاک راه را از صورت پاک کرد و سر و صورتش را آبی زد و وضو گرفت و به داخل سنگر رفت .
آقا رحیم که در حال تنظیم گزارش برای ارایه درجلسه بود ، با آمدن آقای باکری سر پا ایستاد و دیده بوسی کردند . در همین حین آقا رحیم متوجه لب های خشک آقا مهدی شد که حکایت از تشنگی فوق العادة او داشت .
رحیم به سراغ یخچال رفت و یک کمپوت گیلاس بیرون آورد ، در آن را باز کرد و به آقا مهدی داد . آقا مهدی خنکای قوطی را که حس کرد، گفت: امروز به بچه ها کمپوت داده اند؟
آقا رحیم گفت : نه آقا مهدی ! کمپوت ، جزء جیرة امروزشان نبوده . باکری ، کمپوت را پس زد و گفت : پس چرا، این کمپوت را برای من باز کردی ؟ رحیم گفت :
چون شما حسابی خسته بودید وگرما زده می شدید . چند تا کمپوت اضافه بود ، کی از شما بهتر؟ آقا مهدی با دلخوری جواب داد :
از من بهتر؟ از من بهتر ، بچه های بسیجی هستند که بی هیچ چشم داشتی می جنگند و جان می دهند .
رحیم گفت : آقا مهدی ! حالا دیگر باز کرده ام . این قدر سخت نگیر ، بخور. آقا مهدی گفت :
خودت بخور رحیم جان ! خودت بخور تا در آن دنیا هم خودت جوابش را بدهی .